تبليغاتX
من و ماه وشبهای بیقراری























من و ماه وشبهای بیقراری

آرام نشسته ام به نور خورشید نگاه می کنم که می درخشد و به موج که موقع رفتن چه بی قرار بود کاش این موج ها ، كاش اين آسمان بين و تو حصاري از نامهرباني ها نمي كشيد و كاش مي شد با يك دست دراز كردن تو را حس كرد .
چقدر احساس تنهايي مي كنم آن زماني كه تنهايي را آفريدي حجم آن را به اندازه ي زندگي من طراحي كردي . كاش مي توانستم تو را احساس كنم و حجم اين تنهايي رقت آور را با گرمي وجود تو آذين بخشم .
اين حوالي قاصدك هاي خاكستري حضورت را با اشك مي طلبند گاه تو آنقدر بزرگي كه تمامي هر چه هست و نيست را در بر مي گيري و گاه آنقدر كوچك مي شوي كه درون قلب من جاي مي گيري و من نمي دانم تا كجا بايد بروم ، چقدر بايد بمانم ، چند قرن با تنهايي خود دست و پنجه نرم كنم تا اين اندازه ه را درك كنم .
اين روزها پنجره اي پيدا نمي كنم  تا از آن سوي آن تو را بنگرم ، نمي دانم تو از من دور شده اي يا من انقدر در اطرافم غرق شده ام كه وسعت تنهاييم بي اندازه شده است . من به جاي جستن روزنه در خودم پرت مي شوم شايد به تو برسم . اصلا اين همه فاصله از كدورت كدام فاصله برخاست . اصلا فكرش را نكردم بي تو و بدون مهرباني تو كجا اين همه ناله را پهن كنم و چه كسي با دست هاي مهربانش كوير لحظه هايم را آبياري خواهد كرد . 

من همان تا هميشه قصيده گوي ترانه هاي توام كه دفترم از بوي تو لبريز عطر اقاقي است و تو همان آخرين تكيه گاه خستگي هاي من ، همان تنها پناه آخرينم .

 

 

به آن آسانی که بوی یک گل را استشمام می کنیم،

می توانیم حضور خداوند را احساس کنیم،

و احساس کنیم که همه جا پر از اوست!

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 5 بعد از ظهر توسط عسل|

حلالت میكنم اما هنوزم از تو دلگیرم
تو میخندی و من آروم تو دست گریه میمیرم
حلالت میكنم اما نباید از خودم رد شم
تو گم میشی و من اینجا
تو رو با گریه می بخشم
تقاصه آرزوهامو كجای قصه پس دادی
كه از اوج پریدن ها به خاك گریه افتادی
كجای قصه پرواز چراغ راه رو گم كردم
كه باید اینهمه تنها به سوی خونه برگردم
حلالت میكنم اما به دیروز تو زنجیرم
تو رو گم میكنم وقتی تو دست گریه میمیرم
حلالت میكنم اما نمیتونم كه برگردم
تمومه آرزوهامو تو دنیای تو گم كردم
 من از روزایی میترسم كه پشت مرز تقدیرن
از اینكه حتی فرداهام تو دستای تو میمیرن
حلالت میكنم اما هنوزم از تو دلگیرم...

 

دلنوشته ي آسماني ترين عشق

آنگاه كه ناتواني خويش را با تمام توانم احساس مي كنم و در اوج درماندگي چاره جويي مي كنم ، وقتي كه قصه پر غصه ام از فهم گوش هاي خاكيان خارج مي شود .

مرهم تمام زخم هاي كاري و درمان تمام دردهاي كهنه زندگي و تسكين تمام ترس هاي بي پناهي ام مي شود .

در درياي محبت غرق مي سازدم و آسماني ترين عشق را به من مي نماياند ، بي آنكه خواسته باشم او عاشقانه دوستم دارد ، پس چرا من عاشقانه او را ستايش نكنم .
يكتايي كه خالصانه و بيكرانه ياريگر است .

خداوند در كنار چشمه ي مهربانيت لحظه اي مرا پذيرا باش تا دستانكم لياقت ايستادن رو به درگاهت را داشته باشند .
خداوندا ! من در آشيان دلم جز سياهي نمي بينم ، دستم را بگير و ناله هاي نفرت را از درون قلبم بيرون بريز و نور خودت را در دلم جوانه بزن .

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 10 بعد از ظهر توسط عسل|


آخرين مطالب
»
»

Design By : Pichak